تبليغاتX
دیگه وقتش رسیده تو آغوشم بخوابی
باید برای فردا جای خورشید بتابی

nemidanam che kardam, koja ra eshtebah raftam,

che goftam ke khodaye nakarde az rooye na dani

 deli ra ranjande basham va sokooti sard ra baraye

 khodam be yadegar gozashte basham, saat

chaharo bisto vaaaay haft daqiqe ast che entezare

 sakhtist ke man in roozha mikesham ke beguyam

 anche nabayad vali nacharam ke begooyam, in roozha delam mikhahad dahanam baz nashavad,va

 in harfha ra nagooyam, vali delam baraye khodam

 nist zabanam rafte ast sokootam ra shosteh o hich

 barayam nagzashteh, to ra doost midaram midani

 vali rahat doshvar shode,behtarin sarneveshte

 khodayam hamishe baraye tost midanam choon

 man khastam az ahoora mazda ke ou eshq ra be

 man dad...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 4:46  توسط سینا | 
سيمين بهبهاني

درس تاريخ

دخترم تاريخ را تکرارکن

قصه ساسانيان را بازگفت

تا بخاطر بسپرد آن قصه را

چون به پايان آمد , از آغازگفت

***

بر زبانش همچو طوطي ميگذشت

آنچه با او گفته بود استاداو؛

داستان اردشيربابکان

قصه نوشيروان و داداو

***

قصه يي از آن شکوه و فر وکام

کز فروغش چشم گردون خيره شد

زان جلال ايزدي کز جلوه اش

مهر و مه در چشم دشمن تيره شد

***

تا بدانجا کز گذشت روزگار

داستان خسروان از يادرفت

تا بدانجا کز نهيب تند باد

خوشه هاي زرنشان بر باد رفت

***

اشک گرمي در دو چشمش حلقه بست

بر کلامش لرزه اندوه ريخت

تا نبينم در نگاهش ياس را

ديده اش از ديده من ميگريخت

***

گفت ؛ـ ديدي با زبان پاک ما

کينه توزي هاي آن تازي چه کرد؟

گفتمش ؛ـ فردوسي پاکيزه راي

ديدي اما در سخن سازي چه کرد؟

***

گفت؛ـ ديدي پتک شوم روزگار

بارگاه تاجداران راشکست؟

گفتم؛ـ اما اشک خاقاني چولعل

تاج شد بر تارک ايوان نشست

***

گفت؛ـ ديدي دست خصم تيره راي

جلوه را از نامه تنسرگرفت؟

گفتم ؛ـ اما دفتر ما زيب ورنگ

از هزاران تنسر ديگرگرفت

***

گفت؛ـ از پرويز , جز افسانه اي

نيست باقي زان طلايي بوستان

گفتمش با سعدي شيرين سخن

رو به سوي بوستان بادوستان

***

گفت؛ـ از چنگ نکيسا نغمه يي

از چه رو ديگر نمي آيد به گوش؟

گفتمش؛ـ با شعر حافظ نغمه ها

سر دهد در گوش پندارت سروش

***

گفت؛ـ ديدي زير تيغ دشمنان

رونق فرش بهارستان نماند؟

گفتمش ؛ـ اما ز جامي يادکن

کز سخن گل در بهارستان فشاند

***

گفت؛ـ در بنيان استغناي ما

آتشي فرهنگ سوزانگيختند

گفتم؛ـ اما سالها بگذشت وباز

دست در دامان ما آويختند

***

لفظ تازي گوهري گر عرضه کرد

زادگاه گوهرش درياي ماست

در جهان, ماهي اگر تابنده شد

آفتابش بو علي سيناي ماست

***

زيستن در خون ما آميزه بود

نيستي را روح ما هرگزنديد

ققنسي گر سوخت, ازخاکسترش

ققنسي پر شور آمدپديد

***

جسم ما کوه است , کوهي استوار

کوه را انديشه از کولاک نيست

روح ما درياست, دريايي عظيم

هيچ دريا را ز طوفان باک نيست

***

آنهمه سيلابهاي خانه کن

سوي دريا آمد و آرام شد

هر که در سر پخت سودايي زنام

پيش ما نام آوران گمنام شد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 14:9  توسط سینا | 

قهوه خوردنم می آید . بی شیر . بی شکر ....

از کی یاد گرفتم از تلخی آرامش بیگیرم ؟؟؟ ؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 6:17  توسط سینا | 



بهای هر لحظه وجد را

باید با رنج درون پرداخت -

به نسبتی سخت و لرزآور

به میزان وجد آن.

 

بهای هر ساعت دلپذیر را

با سختی دلگزای سال ها -

پشیزهای تلخ و پر رشک

و خزانه های سرشار اشک!

 


"امیلی دیکنسون"

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 17:43  توسط سینا | 

بي هيچ شباهتي


به نيمة زندة آشكار


در حضورِ يار


در نيمة‌پنهان خود




تهي مي‌شوم از تكرار


بي حضورِ تو


و ... تركيبي مي‌گردم بي‌جان


به هر شكل كه دلم خواست!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 17:32  توسط سینا | 

 

دو قطره مایع وقتی کنار هم قرار بگیرند چه می کنند؟! پاسخ بسیار ساده است.

 وقتی به هم نزدیک می شوند یکی می شوند و به یک قطره واحد اما بزرگتر تبدیل

 می شوند. ولی دو سنگ چطور؟ ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 15:45  توسط سینا | 
 

این شعرهایی که قراره بخونید از طرف یه نفره که خیلی خاطرش عزیزه,

من از همینجا ازش تشکر میکنم و دستشو میبوسم که زحمت اینارو کشید

مرسی

  THANK YOU,EMPRESS

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 3:15  توسط سینا | 

که چی ؟...   

                                                               

که چی ؟ که بمانم دویست سال             

 
به ظلم و تباهی نظر کنم                                  


که هی همه روزم به شب رسد

 
که هی همه شب را سحر کنم

 
که هی سحر از پشت شیشه ها

 
دهن کجی ی آفتاب را


ببینم و با نفرتی غلیظ


نگاه به روزی دگر کنم

 
نبرده به لب چای تلخ را

 
دوباره کلنجار پیچ و موج


که قصه ی دیوان بلخ را

 
دوباره مرور از خبر کنم


قفس ، همه دنیا قفس ، قفس

 
هوای گریزم به سر زند


دوباره قبا را به تن کشم


دوباره لچک را به سر کنم


کجا ؟ به خیابان نکجا


میان فساد و جمود و دود


که در غم هر بود یا نبود

 
ز دست ستم شکوه سر کنم

 
اگر چه مرا خوانده اید باز

 
ولی همه یاران به محنتند

 
گذارمشان در بلای سخت

 
که چی ؟ که نشاطی دگر کنم


که چی ؟ که پزشکان خوبتان

 
دوباره مرا چاره یی کنند


خطر کنم و جامه دان به دست


دوباره هوای سفر کنم


بیایم و این قلب نو شود

 
بیایم و این چشم بی غبا
ر

 
بیایم و در جمعتان ز شعر

 
دوباره به پا شور و شرکنم


ولی نه چنان در غبار برف

 
فرو شده ام تا برون شوم


گمان نکنم زین بلای ژرف

 
سری به سلامت به در کنم

 
رفیق قدیمم ، عزیز من


به خواب زمستان رهام کن


مگر به مدارای غفلتی

 
روان و تن آسوده تر کنم


اگر به عصب های خشک من

 
نسیم بهاری گذر کند


به رویش سبز جوانه ها


بود که تنی بارور کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 14:42  توسط سینا | 


My sweet beautiful angel.
Sent to me from above.
I am so grateful to have found you,
and I give you all my love.

You must have come from heaven,
because you have pretty little angel eyes.
When you gaze at me with them,
my heart begins to fly.

Your sweet angelic voice,
continuously rings in my ears.
With you by my side,
there is nothing I fear.

Whenever we are together,
You shine with a heavenly glow.
Your beautiful angel face,
raises me up from feeling low.

Yes, heaven is missing an angel,
because you are here with me.
You're my sweet, beautiful angel,
and I'll love you for eternity!

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 20:51  توسط سینا | 
از این تکرارهای تلخ میترسم...از گره خوردن های بی انجام.از سکوت غزل بی تو.

از گفتن احساسات.از رها کردن اندیشه .از جمله های به همه هدیه داده شده.

از آدمکی که نقاب زده و معشوق من را به بیراهه  می کشاند.از فاصله ها...

کاش می بریدم از من...کاش آئینه ی تو در توی نگاهت نمی شکست.کاش من

اولین بخش خواسته هایت بودم.کاش هر روزمان با هم هجی می شد...

        ...کاش من را بشناسی...

من هنوز هم هزاران صفحه از تو جلو ترم برای اثبات عاشقی.هنوز هم نسبتی دارم با عاطفه

کاش گره می خوردم به پلکت و بالا و پائین می شدم با نگاهت...

از این تکرار های تلخ میترسم!؟...

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 20:45  توسط سینا |